X
تبلیغات
! ! ! ! خسته شدم دنیا ! ! ! !

! ! ! ! خسته شدم دنیا ! ! ! !

تا توانستم ندانستم چه سود چونکه دانستم توانستم نبود

دلم

 

دلم طاقت نیاورد بهت نگم دوست دارم

دلم طاقت نیاورد نذاره بهت فکر نکنم

دلم طاقت نیاورد و گفت و آبرو برد

دلم طاقت نیاورد و سوخت و ساخت و مرد

آره گاهی واسه گفتن دوستت دارم هیچ نباید گفت

خاموش باید مرد

بیهوش باید مرد

..................

یادم باشد حرفی نزنم که

به کسی بر بخورد...

نگاهی نکنم

که دل کسی بلرزد...

راهی نروم

که بیراهه باشد...

خطی ننویسم

که آزار دهد کسی را.

یادم باشد که

روز و روزگار خوش است...

همه چیز رو به راه است و خوب...

تنها...تنها...دل ما دل نیست

..........................

کسی که خدا رو داره هیچ وقت تنها نیست

هیچ وقت میوه ای رو قبل از رسیدن نچینید ولی مواظب باشید کرم نزنه

هیچ چیزی به اون آسونی که از دست میره بدست نمیاد

آدمی هیچ وقت نمیتونه همه رو بفهمه پس هیچ وقت نمیتونه همه رو ببخشه

+ نوشته شده در  Wed 12 Nov 2008ساعت 1:33  توسط Enrique   | 

تو چی میگی؟

 
***  تنهایی بسی بهتراز گداییه محبت است
 
***  درد را از هر سو نوشتم درد بود
 
***  تو زندگي سعي نکنين احساسات کسي رو ازش بگيرين بلکه کمک کنين تا به احساساتشون برسن
 
***  براي خنديدن صبر نکنيد تا حتما خوشحال شويد چون در اين صورت
 
ممکن است تا پايان عمر نخنديد
 
***  يك پرنده كه زير برگها نغمه سرايي ميكند براي اثبات وجود خدا كافي است
 
***  انسان سه راه دارد: راه اول از انديشه مي‌گذرد، اين والاترين راه است. راه دوم از تقليد
 
مي‌گذرد، اين آسان‌ترين راه است. و راه سوم از تجربه مي‌گذرد، اين تلخ‌ترين راه است
 
***  هرگز نمى خواهم به واسطه محدوديت هايم، محدود شوم ( باربارا استراسيند )
 
                                          ***  هیچ شعری شاعر ندارد. . . هر خواننده ی شعری . . شاعر ِ آن لحظه ی شعر است
 
***  هر رفتني رسيدن نيست
 
و هر رسیدنی دلیل سالم بودن آن
 
اما براي رسيدن راهي به جز رفتن نيست
 
بعضی وقتها وقتی بردی که باختی ... بعضی وقت ها هم وقتی باختی که بردی
 
***  بین هزاران دیروزو میلیونها فردافقط یدونه امروزه پس ازدستش ندهیم وازش لذت ببریم
 
الهی ما را به رحمتت مورد قضاوت قرار ده نه به عدالتت چرا که رسواي جهانيم
+ نوشته شده در  Wed 22 Oct 2008ساعت 2:50  توسط Enrique   | 

خوشحالم که هستی

سلااااااااااااااااااااااااااام

امروز خیلی خوشحالم چونکه همه عشقم٬ جونم٬ زندگیم و ... پیشمه

کسی که نیستیم از اون هستی میشه

کسی که مثه خون تو رگهام جاری میشه

کسی که دار و ندارم از اونه ٬ دنیای شادم از اونه

کسی که اگه خودش باهام نباشه ٬ خاطر نازش با منه

کسی که تپش قلبم از اونه

ای همه هستی من باش تا هستی من از تو جاری باشد

دوست دارم                                  دوست دارم

+ نوشته شده در  Tue 21 Oct 2008ساعت 3:45  توسط Enrique   | 

I WaNT Be MySelF

Everybody StarT with me a NeW StoRy

in ThiS Bloge

+ نوشته شده در  Tue 21 Oct 2008ساعت 2:32  توسط Enrique  

انتظار

اين نهايت زيبايست براي من كه هر لحظه به تو بينديشم

 و شايد براي تو كه بداني،دلي برايت می تپد

 و صميمانه درودت می فرستد

بگذار هر دو جدا از هم و دور از هم

 در شور و شوق دوست داشتن ها ،

 منتظر بمانيم

 كه انتظار معني وسيعي است در جريان زندگي .

 ..

و چه سخت است انتظار وصال تو

 

+ نوشته شده در  Sun 5 Oct 2008ساعت 17:54  توسط Enrique   | 

امام علی

امام علی

سلام آقام

خیلی دلم گرفته آقا

شما که غریبه نیستی حال و هوای دلم ابریه ابریه

پره از ابر سیاه

نمی دونم فقط دلم گریه میخواد

.

.

.

دلم یراش تنگ شده

.................

مولای من!

خليفه نيستي سلطان هم

فقط امام اول مظلوماني

و جاي پنج سال مي‌شد كه پنجاه سال حاكم باشي

مي‌شد كه شامات را چون دنداني كند و پراكند

كه سهم بچه‌هاي ابوسفيان باشد

و در امارت كوفه

كاري هم به «ابن‌ملجم» و «قطام» داد.

مي‌شد هر سال به هند و پارس

به چين و ماچين دعوت شد

سلطان روم به افتخار حضورت برپا كند

چيزي شبيه همين ضيافت‌هاي شام

در تالارهاي آينه و مرمرو پشت درهاي بسته

مي‌شد حسين و حسن را با خود همراه كرد

يكي مشاور اعظم يكي وزير خزانه‌داري كل مي‌شد كاري كرد

كه جعده هم مشاورت امور بانوان را عهده‌دار باشد

يا كاره‌اي كه زهر نريزد

يا نه

حكومت ايران هم مي‌شد كه سهم حسن باشد حكومت عراق، سهم حسين

حتي عقيل را مي‌شد سه چهار سالي

با حقوق ارزي آن روز به اندلس فرستاد

مي‌شد محمد حنفيه سفير سازمان ملل باشد

مانند اين پسرخاله‌ها كه تا هنوز و تا هميشه سفيرند!

مي‌شد كنار رود فرات كاخي سبز ساخت براي تابستان‌ها

سري به بغداد زد بر بالاي كوه ابوقبيس كاخي سپيد داشت

چيزي شبيه كاخ سعدآباد شبيه كاخ ملك فهد كاخي بلندتر از خانه‌ خدا

مي‌شد كه بعد خود به فكر پادشاهي فرزندان بود

مثل همين ملك حسين و ملك حسن

مثل همين حيدر علي‌اف

و اف بر اين دنيا...

مي‌شد كه امام علي بود و با تمام جهان ارتباط داشت

مثل همين امام علي رحمانف

مي‌شد با خانم رايس دست داد

مي‌شد انبان خويش را پر كرد

از شير مرغ و جان آدميزاد

از وعده و وعيد

و افطاري داد از بيت‌المال و جامه‌هاي اطلس و ابريشم پوشيد

با ميمون و سگ بازي كرد رقاصه‌هاي روم را دعوت كرد

با چشم‌بندي و آتش‌بازي شب را به صبح رساند

در برج‌هاي دوبي سهمي داشت در بازار بورس دستي...

نشست بالاي تختي و كلاهي از مرواريد و زر بر سر گذاشت

يا دست كم هر روز يك اسب پيش‌كش قبول كرد

يك شمشير مرصع كه نام تو بر آن حك شده باشد

ـ اين تحفه‌ها از هند است

ـ آن جامه‌ها از روم

ـ اين فرش‌هاي ابريشمين از ايران ...

جشني بگير

بگو كه شاعران قصيده بخوانند

شب را زود بخواب

كه كاترينا و سونامي در راه است

براي كندن چاه  به بردگان سياه فرمان بده

به شركت‌هاي چند مليتي

براي بردن نان فرصت نيست

اين را به سازمان غله و نان بسپار!

اين وقت شب

نشسته‌اي و به من لبخند مي‌زني

مي‌دانم

اين‌گونه شعرها خوب نيستند

اما مولاي من!

آن كفش‌هاي وصله‌دار هم

مناسب پاي حضرت حاكم نيست!

+ نوشته شده در  Mon 22 Sep 2008ساعت 0:50  توسط Enrique   | 

گل من

گل من گوش کن عزیزم گلدونت برات می خونه

       تو کدوم باغ قشنگی ریشه هات زده جوونه

              می دونم وسعت گلدون واسه تو کوچیک و تنگ بود

                     با تموم سادگیهاش واسه من اما قشنگ بود

گل من رفتی و گلدون می خونه برات عروسک

       تو به آرزوت رسیدی باغ خوشبختی مبارک

              اما گاهی من می ترسم که تو اونجا خوش نباشی

                     نکنه غصه بیاد و گل من پژمرده باشی

گل من خبر نداری دل گلدونت می گیره

       اگه تو پژمرده باشی گلدونت برات می میره

              گل من نگو که اونجا دل تو برام می گیره

                     گل من نگو شکستی گلدونت برات بمیره

نکنه لگد شه ساقه ات زیر پای هر غریبه

       ساده دل نباش گل من که دنیا پر از فریبه

              نکنه یه وقت شکستی آخ داره اشکام می ریزه

                     نمی دونی خاطر تو واسه من چقدر عزیزه

+ نوشته شده در  Tue 9 Sep 2008ساعت 1:22  توسط Enrique   | 

غریبه

سلام غریبه

نمیدونم چرا بی اختیار دستم رفت به طرف اون خودکاری که تو بهم دادی

راستش دلم واسه نگاهای سرد و غریبونتم تنگ شده

تقصیر من نیست کاره دله دیگه کاریش نمیشه کرد

الهی بمیرم واسه دل تو

حتما تو هم خیلی دلت واسش تنگ شده نه؟

راستی حالش خوبه؟

ازش خبر داری؟

هنوزم مثه قدیما خوبه؟

چقدر از خوبی هاش واسم گفتی یادته؟

نکنه مثه من تنها شدی؟نه خدا نکنه

 نه اون اینقد مهربونه که اگه تو نخوایش اون میخوادت و حتما سراغتو میگیره

راستی هنوزم همونقدر دوست داره؟

اصلا دوست داره؟

اونم مثه من شبا رو تا صبح به خاطر نبودنت بیداره و اشک میریزه؟

هنوزم بهت میگه دوست داره؟

هنوزم میسوزه تا نسوزی؟

میمیره تا نمیری؟

دیگه چی بگم عزیز؟هان؟

………..

 نه عزیزم نیومدم شکوه و گلایه ای کنم نه

واسه گلایه دیگه خیلی دیره

اینا همش غصه های دلمه

راستی غریبه حالا که نیستی هوای دل اون چطوره؟

مثه دل من زمینش خشک و آسمونش ابریه؟

 یا مثه دله خودت آسمونش صاف و زمینش  سبزو قشنگه؟

………….

راستی نمیدونم که اونم باهاته یا نه ولی

خدا کنه که باشه

فقط به خاطر خودت

آخه میدونم نمیتونی بدون اون تحمل بیاری

           

                                                                                               Mr.E

+ نوشته شده در  Wed 3 Sep 2008ساعت 3:20  توسط Enrique   | 

برگرد

 

عجیب دلم گرفته

نمیدونم چرا یعنی می دونم ولی نمیخوام بدونم

حالم و نمیدونم چطوری برات بگم

ولی خب حالم خیلی خوبه خیلی

شاید مثه یه خونه که تو آتیش داره میسوزه

یا شاید مثه تشنه ای که تو کویره

یا اونی که از گرسنگی داره میمیره

نمیدونم آخر آخرش میشه مثه من

اسیر و دیوونه

.......

راستی میای با من،با من حرف بزنیم؟

پنجره شبنم بزنیم

از عشقمون دم بزنیم

غمامونو نم بزنیم

از شادیها دس بزنیم

بدیها رو فکر نکنیم

خوبیها رو حس بکنیم

زندگی رو دل نگیریم

عشقمونو گل نکنیم

وضوی عشقو باطل نکنیم

سجده ی عشقمونو ول نکنیم

میاااااااااااای؟

........

تو اگه جای این دلم بودی چه کار میکردی؟

این همه سوالو روزی هزاران بار از خودش میپرسه

تو چه کار میکردی واقعا؟

اصلا تحملشو داشتی؟

........

اینا که چیزی نیست نه؟

میدونم غصه های تو خیلی از این بزرگتره میدونم عزیزم

غصه ی تو غصه ی اون عروسکیت که گمشده

اون ساز دهنی که نتونستی بخری

اون مدرسه ای که نتونستی توش ثبت نام کنی

اون خوابت که نتونستی نقاشیش کنی

غصه ی غصه ی غصه ی

آره تو هم غصه داری

........

ولی

من عروسکتو پیدا کردم

اون ساز دهنی رو برات خریدمش

دیروزم تو همون مدرسه ثبت نامت کردم

حتی من امشب خوابتو نقاشی کردم

......

راستی بهم گفته بودی عروسکتو خیلی دوست داری

من اونو قایمش کردم تو چمدونم

فقط شبا میارمش بیرونو با همدیگه حرف میزنیم

اون از حقیقت تو میگه و من ازرؤیای تو

میگه اگه ایندفه پیدات بکنه هیچ وقت ولت نمیکنه

اشک تو چشمام جمع شد و آهسته با فریاد گفتم

خدایا تو خیلی بزرگی

تازه فهمیده بودم که لایق عشقه تو نیستم

.......

راستی برگرد نه به خاطر من

به خاطر عروسکت

خیلی بهونتو میگیره

Mr.E

+ نوشته شده در  Sun 31 Aug 2008ساعت 2:37  توسط Enrique   | 

چرا عاشق نباشم

 

من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من سهل و اسان میرسد

من که مـی دانم که تا سـرگرم بزم و مـستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

پس چرا عاشق نباشم

پس چرا عاشق نباشم

مـن که می دانم به دنیا اعتبـاری نیست نیست

بـــــین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست

مــــــــــن که می دانم اجل نـا خوانده و بیدادگر

ســــــرزده می آیدو راه فـــــراری نیست نیست

پس چرا............

پـــس چراعاشق نباشم

+ نوشته شده در  Mon 25 Aug 2008ساعت 11:58  توسط Enrique   |